سيد صادق سجادى

395

تاريخ برمكيان ( فارسى )

بگوى تا در حال دويست هزار درم به مستحقان رساند و توقف را مجال ندهد كه امروز من به شغلى مشغول شدم و نماز ديگر از وقت گذشت . بايد كه كفارت اين تقصير دويست هزار درم به محتاجان رسانيده شود . حق تعالى باشد كه به كرم خويش عفو فرمايد » . پس كسى را كه سيرت و عادت اين طور باشد ، عيب و عوار بر وى چگونه گمان تواند برد . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 11 ] ثقات آورده‌اند كه فضل بن سهل « 1 » پيش مأمون فضايل يحيى را تقرير مىكرد . در اثناى آن گفت كه يحيى برمكى را زحمت « 2 » بواسير بود ، در هيچ فصلى آب سرد استعمال نتوانستى كرد تا در آن ايّام كه او را با فضل يحيى محبوس كردند . چون ايذاى ايشان در دل هارون الرّشيد متمكّن گشته بود [ و ] اين معنى را مىدانست ، شبى زندانبان را فرمود تا هيزم از ايشان باز گيرند تا آب گرم نتوانند كرد ؛ و آب يخ مىگرفت . فضل سخت متحيّر گشت كه آخر شب يحيى چگونه وضو خواهد ساخت . درين انديشه بود كه در خاطر او گذشت كه آفتابهء وضوى يحيى را نزديك قنديل دارد و آب را بدين حيله گرم سازد . مجملا آن شب تا صبح نخفت و آن آفتابه را از آن قنديل گرم كرد . چون يحيى از خواب برخاست و آب وضو طلب كرد ، فضل آفتابه پيش برد . چون خواست كه وضو سازد آب را گرم يافت . فضل را پرسيد كه آب را بىهيزم چگونه گرم كردى ؟ فضل صورت حال باز گفت . يحيى بسيار بگريست و دست به آسمان برآورد و فضل را دعا كرد و فضل خود به آب سرد وضو ساخت و به نماز مشغول شد . شب دوم زندانبان را معلوم شد كه فضل به چه حيله آب را گرم كرده بود . قنديل را هم اول شب برداشتند . فضل قوى غمناك گشت و در انديشه شد كه باز چه حيله سازد كه آب وضوى پدر به وقت حاجت گرم باشد . آفتابه را هم از اول شب پر كرده به شكم خود نصب گردانيد تا چنان شد كه سردى از آن كم شد . چون يحيى از خواب بيدار شد و آب طلب نمود ، فضل آفتابه پيش آورد . يحيى بگرفت ، آب را گرم يافت . از فضل پرسيد كه امشب ديگر چه حيله كردى كه آب را گرم مىبينم . فضل آنچه كرده بود تقرير كرد . يحيى بگريست و بر سر پسر بوسه داده وضو

--> ( 1 ) . متن : سهل فضل . ك : سهيل فضل . ( 2 ) . متن : زلّت ( كذا ) . از ك نقل شد .